روزهای تلخ فراق


روزهای تلخ فراق دوران کوتاه زندگی

مشهور آن است که در آستانه طلوع فجر روز جمعه 20 جمادی الثانی سال پنجم پس از بعثت رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ، فاطمه زهرا علیهاالسلام در مکّه دیده به جهان گشود. از همان روزهای آغازین زندگی با رنج های پدر آشنا گشت. هشت ساله بود که از مکّه به مدینه مهاجرت کرد. در آغاز ماه ذیحجه سال دوّم هجری با علی بن ابی طالب علیه السلام ازدواج کرد که ثمره این ازدواج فرخنده پنج فرزند بود: امام حسن علیه السلام ، امام حسین علیه السلام ، حضرت زینب علیهاالسلام ، ام کلثوم، و محسن. حضرت صدیقه کبری به دنبال یک عمر رنج و مرارت، سرانجام در سال های جوانی در حالی که چند ماهی از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نمی گذشت، بین نماز مغرب و عشا در 15 یا 13 جمادی الاول یا سوم جمادی الثانی سال 11 هجری در مدینه به شهادت رسید. پیکر مبارک ایشان طبق وصیتی که آن حضرت کرده بودند شبانه به دور از دیده مردم، در مراسمی بسیار مختصر با حضور شماری اندک به خاک سپرده شد، اما محل دفن او تاکنون برکسی معلوم نیست.
روشنی بخش تاریخ

قلبی که با مِهر نیازمندان و محرومان می تپید، برای همیشه از تپش ایستاد. رشته سترگی که آسمان را به زمین می پیوست، گسسته شد. قلبی که با عشق و مهر می تپید، خاموش شده بود. از لحظه ای که این قلب خاموش شد، رشته قلوب گسست. طوفان سرسختانه می وزید و همه چیز را درهم می کوبید... فاطمه تنها بود و جز علی کسی را نداشت. علی می دانست پشت پرده چه می گذرد. او از دیرباز بوی توطئه را استشمام کرده بود. درفش مقاومت، همچون رنگین کمانی از نقش پرچم پیامبران، بر فراز خانه فاطمه برافراشته ماند. تاریخ فروتنانه در برابر فاطمه سر فرود آورد؛ بانویی که گویی از آنِ جهان برتر است و با عالَمِ خاک هرگز خویشاوندی ندارد... فاطمه ایستاده بود و به افق دوردست که از سختی ها و حوادث بزرگ نشان داشت، می نگریست. او هم چنان پیش روی طوفان چراغ افراشته بود، به این امید که صحرا و تاریخ را روشن سازد.
اعتراض با اشک

همان سان که شمع ها در دل تاریکی می سوزند و قطره قطره آب می شوند و اشک های سوزان خویش را جاری می سازند. فاطمه می سوخت و ذرّه ذرّه رو به خاموشی می رفت. اکنون فاطمه با سکوت فریاد می کرد... آری، پیامبران هم آن گاه که می بینند برای اندرزهاشان گوش شنوایی نیست به زبان سکوت سخن می گویند. در خانه اندوه (= بیت الاحزان)، فاطمه همانند شمعی برافروخته می سوخت و جان خویشتن را به شعله می کشید تا نور و گرما را به همه جا بپراکند. فاطمه به زبان شمع سخن می گفت؛ زبانی که جز پروانگانِ نورآشنا، توان تکلّم به آن را ندارند به این سان فاطمه با سکوت فریاد می کرد: «با طنین ناله خویش، شما را فرا می خوانم... انقلاب من در اندوه من فرو پیچیده است و اعتراضم در اشک هایم نهفته است. این است زبانی که من بر آن چیره ام. امید که شما این زبان را بفهمید».
در کنار قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم

حضرت زهرا علیهاالسلام پس از رحلت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وسلم همواره کنار مرقد او رفته، می گریست. یک روز در ضمن زیارت مرقد پدر بزرگوارش این اشعار را زیر لب زمزمه کرد:

«ای آن که رُخ در نقاب خاک کشیده ای، اگر ناله و فغان مرا می شنوی، بدان که آن قدر بعد از تو برجانم اندوه و بلا ریخته شده است که اگر این بلاها و رنج بر سر روزها فرود می آمد بی شک به شبان تار بدل می شدند. آری آن زمان گذشت که در سایه محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ـ که دوران زیبا و باشکوه زندگی ام بود ـ از هر تعرّضی ایمن بودم و از ستمگران اندیشه نمی کردم. اینک ستمگر چندان به حریم من نزدیک شده است که باید به گوشه عبای خود او را از خویش برانم. اگر قُمریان شب هنگام بر شاخسارها گریه و ناله سر می دهند من شامگاهان نیز گریان و نالانم ای رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ، پس از تو اندوه در جانم ریخته است. در سوگ تو سرشک غم آرایه من گردیده است. آن که عطر مرقد احمد مختار صلی الله علیه و آله وسلم را استشمام کرد می سزد که مشک و عنبر نبوید و این همه اندوه را به چیزی نگیرد».
آرزوی مرگ

وقتی حوادث چند روزه پس از رحلت نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله وسلم عرصه را بر خاندان او تنگ ساخته بود، کار حضرت زهرا علیهاالسلام جز اشک و آه نبود. گرچه پدر بزرگوارش خبر زود ملحق شدن او به پدر را داده بود، روح بزرگ او از دیدن آن همه بیداد و نامردی آزرده بود و همواره از خدا آرزوی مرگ می کرد. نقل می کنند از جمله سخنانی که حضرت زهرا علیهاالسلام در لحظات اندوهبار آن ایام تلخِ فراق زیر لب زمزمه می کرد، این بود:

خداوندا! مرگ مرا هرچه زودتر برسان چون که به زندگی بسیار تلخ و پررنجی دچار شده ام».
شمیم بهشت

خورشید در آستانه وداع بود. شعله های سرخ فامش همچون زخم شهیدان، در افق می سوختند. سپاهِ شب آرام آرام پیش می خزید و خورشید، دامن خویش را فرا می چید تا به دوردست بکوچد... فاطمه هنوز می درخشید و خون زندگی در رگ هایش جریان داشت. آرام و با وقار به اسماء گفت: «آبی بریز تا خویشتن بشویم». سپس جامه ای نو به تن پوشید.

فاطمه برای کوچیدن آماده می شود. در خانه جز اسماء کسی نیست. اسماء با نگرانی به بانویی جوان می نگرد که در میانه ظلمتِ فرا گستر شب به هر سو نور می پاشد... فاطمه در بستر خویش آرمید... شمیم بهشت در فضا پیچید. اسماء به چهره فرشته گون بانویی نگریست که در آغاز جوانی با زمین وداع گفت، آن سان که نوگلی در قلب بهار می پژمرد.
در لحظه پرواز

اینک آن روح بزرگ از قاب این پیکرِ نحیف پرکشیده بود؛ پیکری که بسی انتظار کشیده بود تا به عناصر خاکی بپیوندد؛ پیکری که از همراهی با آن روح بزرگ درمانده و اینک هنگام آسودنش بود. در حجره فاطمه تنها دو کودک بودند و زنی و چند مرد که صداقت را در دل داشتند. تاریخ به زمزمه نماز و گریه ای گوش سپرده بود که از نوای سینه یاران در هنگامه باران حکایت می کرد. تاریخ حسّ کرد که باری بر دوشش سنگینی می کند، برای لحظه ای سرش از خواب فرو افتاد و در تاریکی به انتظار، چشمان خویش را بست. فاطمه همانند رنگین کمانی دامن بر کشید و رفت. تاریخ چشمان خود را گشود و چیزی نیافت. تنها علی را دید که ایستاده از جان خویش غبار می تکاند و در گوش پیامبر نجوا می کند. «ای رسول خدا!درود بر تو؛ درود من و دخترت که نزد تو فرود آمد و بسی شتابان به تو پیوست. اکنون بر آن گزیده تو بی صبرم و از غم او آرام ندارم. اندوهم جاودانه است و شبم بی قرار.
حقیقت کوثر

چه شبی است امشب خدایا! این بنده تو هیچ گاه این قدر بی تاب نبوده است. این دل و دست و پا هیچ گاه این قدر نلرزیده است. این اشک این قدر مدام نباریده است. چه کند علی با این همه تنهایی! ای خدا، در سوگ پیام آور تو که سخت ترین مصیبت عالم بود، دلم به فاطمه خوش بود. می گفتم: گلی از گلستان در این گلخانه یادگار هست. اما اکنون چه بگویم؟ این همه تنهایی را کجا ببرم؟ این همه اندوه را با که قسمت کنم؟ وقتی به خانه می آمدم، انگار پا به دریای محبت می گذاشتم. انگار در چشمه صفا شست وشو می کردم. خستگی کجا می توانست خودی نشان دهد. زندگی دشوار بود و مشکلات بسیار. اما انگار من بر دیبای مهر فرود می آمدم، بر پشتی لطف تکیه می زدم و بال و پرعطوفت را بر گونه های خودم احساس می کردم. فاطمه در این دنیا برای من حقیقت کوثر بود. با وجود او تشنگی، گرسنگی، سختی، جراحت، کسالت و خستگی به راستی معنی نداشت. اکنون با رفتن او من خستگی های گذشته را هم به دوش خودم احساس می کنم.
مرور مصیبت

ای خدا، این غسل نیست، شست وشو نیست، مرور مصیبت است. دوره کردن درد است تداعی محنت است. ای وای از حکایت محسن! حکایت فاطمه و آن در و دیوار... حکایت آن همه مصیبت با این دل بی قرار. آرام تر اسماء! دست به سادگی از این همه جراحت عبور نمی کند، دل چطور این همه مصیبت را مرور کند؟ چه صبری داشتی تو ای فاطمه! و چه صبری داری تو ای خدای فاطمه!... آن کفن هفت تکه را بده اسماء. کاش می شد آدمی به جای یار عزیزتر از جان خویش فراق را برای همیشه کفن کند...
لبریزی کاسه صبر

آری! ای زمین! این امانت، دختر رسول خداست که به تو می سپارم... صدیقه جان! تو را به کسی تسلیم می کنم که از من به تو شایسته تر است. فاطمه جان! راضی ام به آنچه خدا برای تو خواسته است. فاطمه جان! همهْ تن، چشم انتظار آن لحظه دیدارم. ای خشت ها میان من و فاطمه ام جدایی می اندازید؟ دل های ما چنان به هم گره خورده است که خشت و خاک و زمین و آسمان نمی توانند جدایمان کنند. ای رسول خدا کاسه صبرم در فراق محبوبه ات لبریز شد و طاقتم در جدایی از برترین زن عالَم به اتمام رسید. جز گریه چه می توانم بکنم ای پیامبر خدا؟ گریه بر مصیبت، سنت توست من در مصیبت تو هم جز گریه چه توانستم بکنم؟ اما اندوهم ای رسول خدا جاودانه است و چشمانم بی خواب و شب هایم بی تاب. غم پیوسته، هم خانه دل من است تا خدا خانه ای را که تو در آنی نصیبم کند...
کوچ در سکوت

تاریخ ایستاد و بر زمان از کف رفته حسرت خورد. فاطمه بود که در سکوت کوچیده بود و تاریخ نمی دانست او به کدام سو هجرت کرده است. نمی دانست به جهان چه پاسخی دهد. او خود، چنان که باید، ویژگی های این بانو را درنیافته بود... آری، او همانند بانویی بهشتی بود که به دنیا آمد و سپس به بهشت بازگشت تا میان درختان جاودانْ دامن گسترد و تا آن دم که آسمان پابرجاست، زمین را از منشور نور خویش بهره مند سازد. مدینه از خواب برخاست و در جست وجوی فاطمه برآمد که اینک کوچیده بود...
نشان مزار فاطمه

تاریخ نیز در میان بقیع به جست وجو مشغول بود و با سرگشتگی به دنبال مزار فاطمه می گشت. آن گاه در جایی از بقیع شمیم بهشت را استشمام کرد. گفت: فاطمه این جا خفته است. دیگربار شمیم بهشت از جایی برخاست که محمّد آرمیده بود. گفت: فاطمه این جا خفته است. باز دید که فرشتگان بر حجره او بال و پر گشوده اند. با دست به آن سو اشاره کرد و گفت: بلکه مزار فاطمه این جاست... پیر تاریخ حیران است که به کاروان های مسافر چه بگوید. هربار که مردمی از راه می رسند و نشانِ مزار فاطمه را از او می جویند، دست بر دست می نهد و می گوید: «نمی دانم»، و آن گاه که به تنگ می آید، به سوی حجره فاطمه روی می کند و از او پوزش می خواهد. شمعی برمی افروزد و به پاسداری اش می نشیند. شمع می لرزد و ذرّه ذرّه آب می شود و در سکوت، سیل اشکش جاری می گردد...
زینب و فراق مادر

زینب کبری علیهاالسلام در روزهای آخرِ عمرِ مادرِ جوانِ خویش، که در اوج غم واندوه به سر می برد، هم راز مادر بود، و با رفتار و اعمال کودکانه خود سعی می کرد به گونه ای به تسلاّی دل مادر کمک کند. اما افسوس که سرنوشت چنین مقدّر شده بود که مدت بسیار اندکی پس از جدّ بزرگوارشان رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم به درد فراق مادر نیز دچار شود. نقل می کنند: وقتی زینبِ کوچک، مادر جوان خود را از دست داد، در حالی که خود را در چادر بزرگی که از اندام او بزرگ تر بود پیچانده بود و روبندی به صورت داشت، در کنار زنان بنی هاشم که به عزاداری حضرت زهرا علیهاالسلام مشغول بودند، او نیز از درد فراق مادر اشک می ریخت. ناگهان همه دیدند دختر کوچک با عظمت با حالتی بسیار دل سوز رو به سوی مرقد مبارک رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم کرده با صدای حزین فرمودند: «پدرجان، یا رسول اللّه، امروز به راستی تو را از دست داده ام! دیگر پس از تنها یادگارِ تو هرگز با او دیدار دوباره ای نخواهیم داشت».
وصیت مادر به زینب

گرچه در ایام رنج و محنت حضرت فاطمه علیهاالسلام ـ که از زمان رحلت خاتم الانبیا صلی الله علیه و آله وسلم شروع شده بود، زینب کبری علیهاالسلام در هم دردی با مادر و همراهی با او چنان بزرگوارانه عمل کرد که همیشه چون مشاوری امین و مطمئن و هم فکرِ مادر در تحقق بخشیدن به اهداف او، رفتار می کرد. نقل شده است حضرت صدیقه طاهره علیهاالسلام سفارش های بسیاری به زینب علیهاالسلام کردند. از جمله به آن حضرت تأکید فرمودند: «زینب جان، هرگز از دو برادر خود حسن و حسین علیهماالسلام جدا مشو. پیوسته یار و همراه آنان باش و پس از من همانند مادری دل سوز به جای من به آنها مادری کن تا درد و اندوه فراق من آنها را زیاد آزرده خاطر نسازد».