غریب خراسان


غریب خراسان  روز عزا
امروز، آخرین روز ماه صفره و با روزهای دیگه یه فرق بزرگ داره. اطرافتون رو نگاه کنید. خودتون متوجه می شید که پدر و مادرها لباس های سیاهشون رو پوشیدن و عزادارن. عزادار امام رضا علیه السلام .امروز، روز عزاست، روز غم. بچه های گل، شما هم اگه دوست داشتید، می تونید سراغ کمدهاتون برید، لباس مشکی هاتون رو از تو کمد، دربیارید و مثل مامان و بابا، به نشونه ناراحتی و غم خودتون، لباس مشکی بپوشید. تو مراسم عزاداری شرکت کنید و نشون بدید که چقدر امام رضا علیه السلام رو دوست دارید.
 
کمک پنهانی
مردی در راه سفر حج و زیارت خانه خدا، پول خود را گم کرد و دیگر هیچ چیزی نداشت تا با اون به شهر خودش برگرده. اون موقع هنوز خانه امام رضا علیه السلام در مدینه بود. اون مرد، به زحمت خودش رو به خونه امام رضا رسوند. پیش امام رفت و مشکلش را به او گفت. امام رضا علیه السلام پس از شنیدن حرف های مرد، به طرف اتاقی رفت و پس از چند لحظه مرد را صدا کرد. مرد جلو رفت و امام رضا علیه السلام از پشت در، کیسه ای پر از پول به دست او داد و بدون این که خودش رو نشون مرد بده گفت: این ها را بگیر و مشکل خودت رو برطرف کن. بعدامام مثل یک دوست با مرد خداحافظی کردند. مرد هم تشکر کردو شادمان ازخانه امام رضا بیرون رفت. بچه ها! یکی از یاران امام رضا علیه السلام اون جا بود؛ چون از کار امام رضا علیه السلام تعجب کرده بود، از امام پرسید: چرا خودتون رو به اون مرد نشون ندادید و از پشت در به او پول دادید؟ امام رضا علیه السلام که یک دنیا بزرگی و مهربونی بود فرمود: چون نمی خواستم خجالت کشیدن مرد رو ببینم. مگر نشنیدی که رسول خدا فرمود: «هر کار نیکی که به طور پنهانی باشه، بارها و بارها ثواب آن بیش تر است».
 
سفر طولانی
بچه ها! امام رضا علیه السلام با این که در مدینه به دنیا اومدند، اما در مشهد مقدس به شهادت رسیدند. هیچ می دونین چرا؟ خوب گوش بدیدتا براتون تعریف کنم. اون زمان مأمون که آدم بدی بود و مثل شاه ها حکمت می کرد، از این که امام رضا طرفدارای خیلی زیادی داشت، ناراحت بود و از اون ها می ترسید. مأمون تصمیم گرفت امام رضا را از مدینه به مشهد بیاره تا جلوی ارتباط مردم رو با حضرت بگیره، اما نقشه او اشتباه از کار در اومد؛ چون در راه طولانی مدینه تا مشهد، مردم امام رضا رو بیش تر شناختند و محبتشون به اون حضرت بیش تر شد.
 
اسراف، ممنوع
نسیم، شاخه های سبز درختان رو می لرزوند. سبزه ها همه جای زمین رو پوشانده بودند. کلاغی روی بلندترین شاخه درخت نشسته بود و قارقار می کرد. امام رضا علیه السلام به همراه چند نفر از دوستانشون به باغ اومده بودند. امام رضا به طرف جوی آب رفتند و مشت آبی به صورت زدند. در همون وقت، سیب نیم خورده ای رو دیدند که توی جوب آب غلت می خورد و جلو می اومد. اخم های امام علیه السلام در هم رفت. سیب نیم خورده رو از آب گرفتند و به اون نگاه کردند. یکی از دوستان امام رضا که ناراحتی رو توی صورت امام دیده بود، پرسید: آقا! چی شده؟ چرا ناراحت هستید؟ امام رضا علیه السلام گفتند: چه کسی این میوه را خورده؟ بعد یک لحظه سکوت کردند و فرمودند: به نعمت های خدا توجه کنید و اون ها رو اسراف نکنید؛ چون خدا کسانی رو که از نعمت های او خوب استفاده نمی کنند، دوست نداره. پس اگر به چیزی نیاز ندارید، اون رو خراب نکنید و به کسایی که به اون نیاز دارند، هدیه کنید.
 
همه مثل هم اند
بچه ها! تو خونه امام رضا علیه السلام هر وقت سفره غذا پهن می شه، همه اهل خونه باید دور اون جمع می شدند و با هم غذا می خوردند، امام رضا علیه السلام دوست نداشت که حتی خدمتکارهای خونه، جدا غذا بخورند. حضرت رضا علیه السلام از همه اون ها می خواست سر سفره حاضر بشن و همه با هم غذا بخورند. امام رضا علیه السلام می فرمودند: «همه آدم ها مثل هم اند و همه یک خدا رو می پرستند. پس هیچ کس بهتر از کس دیگه ای نیست، مگه این که کارهای خوبِ او، بیش تر و بهتر باشد».
 
شهادت
تو هر زمانی هم آدمای خوب وجود داشتند و هم آدمای بد. همون طوری که آدمای خوب مرتب دنبال انجام کارهای خوب و خدمت کردن به مردم هستن، متأسفانه آدمای بد هم، دنبال ضرر رسوندن به مردم به نفع خودشون هستند. اون ها آدمای مغروری هستند و هرکاری که به نظرشون درست بیاد، حتی اگر به قیمت آزار واذیت دیگران باشه، انجام می دن. یکی از این آدم های خیلی بد، مأمون بود که در زمان امام رضا علیه السلام زندگی و بر مردم حکومت می کرد. مأمون که تو کلاس بدی ها،شاگرد پدرش بود و بدی رو از پدرش، هارون به ارث برده بود، تصمیم گرفت کسی که با او مخالفت می کرد، یعنی امام رضا علیه السلام رو به شهادت برسونه. امام رضای خوب ما، به دست سیاه و ناپاک مأمون مسموم شد و در روز آخر ماه صفر سال 203 ق به شهادت رسید.
 
انار سمّی
بچه های باهوش من، خوب می دونن که آدمای بد هیچ وقت از آدمْ خوبا خوششون نمی یاد. اون ها همیشه به دنبال این هتسند که آدم های خوب و دوست داشتنی رو از بین ببرند. بچه ها، یک شب ابرهای تیره آسمون رو پر کرده بود. اون شب چشم های مأمون مثل چشمای گرگ مکار برق می زد. اون شب،شبی بود که مأمون نقشه قتل امام رضا علیه السلام رو کشیده بود. مامون به دیدن امام رضا رفت و کاسه ای انار با خودش آورده بود. مأمون امام رضا علیه السلام رو مجبور به خوردن انار کرد؛ انار تلخ و سمی.
 
مأمون خونه امام رضا علیه السلام رو ترک کرد. اون شب نزدیک سحر، لحظه جدایی بود. ناگهان امام رضا علیه السلام آخرین نفس رو کشید و چشم هایش را برای همیشه بست. اون لحظه، مردم روی زمین، بهترین انسان رو از دست دادند و شیعیان در غم بهترین دوستشون، یعنی امام رضا علیه السلام داغدار شدند. این روز، به همه شما بچه های خوب تسلیت باد.
 
زیارت امام رضا علیه السلام
امروز، روز امام رضا علیه السلام است و روز زیارت. من از طرف همه بچه های ایران می گم بچه های مشهدی، خوش به حالتون، خوش به حالتون که امروز می تونید از نزدیک امام رضا علیه السلام رو زیارت کنید. اما امروز، غیر از بچه های شهر مشهد، بچه های دیگه ای هم هستند که همراه بزرگ ترها، از شهرهای مختلف ایران، به مشهدمقدس رفتند تا رز شهادت امام رضا رو در کنار حرم ایشان باشند. پس باید بگیم، خوش به حال چشم هایی که امروز به گنبد طلایی امام رضا علیه السلام می افتد. خوش به حال دست هایی که پنجره های ضریح امام رضا علیه السلام رو لمس می کنه و خوش به حال پاها و قدم هایی که به صحن و سرای امام رضا علیه السلام راه پیدا می کنه. آهای زائرای امام رضا، برای همه کوچولوها و بزرگ ترها ی اون ها، دعا کنید. و از طرف اون ها، به امام رضا علیه السلام سلام بدید.
 
گلدسته ها همه غرق ستاره هاست
هر گوشه حرم فریاد یا رضا است
وقت زیارت است پر می کشد دلم
همراه کفتران من می روم حرم
حرم در روز شهادت
دیوارهای صحن، با پارچه سیاه پوشیده شده بود. کبوترای حرم، روی سقاخونه نشسته بودند و با چشم های غمگینشون و با زبون بی زبونی، به همه خوش آمد می گفتند. زائرها، لباس سیاه پوشیده بودند. یک عده زنجیر به دست داشتندو به حالت دسته های زنجیرزنی وارد صحن می شدند. یک عده عزاداری و سینه زنی می کردند و همه با هم سرود عزا می خوندند. همه نگاه ها به یک سمت بود؛ به سمت ضریح امام رضا و همه یک عالمه حرف تو دلشون داشتند که به امام رضا بگن. همه اول سلام می دادن و بعد به امام رضا می گفتند که چقدر دلشون برای امام تنگ شده بود. حرف هاشون رو یکی یکی با امام رضا درمیون می ذاشتن و درد دل می کردند. ای کاش به همین زودی ها، ما هم مهمون امام رضا بشیم و طعم شیرین مهمون نوازی این امام بزرگ رو درک کنیم. ان شاءاللّه
 
ای کاش با من دوست باشی
کاش روزی می نشستی پیش من می کشیدی دست خود را بر سرم
شاد می کردی مرا با خنده ات دوست بودی با من و با خواهرم
چون که روزی مادرم می گفت تو دوست با یک بچه آهو بوده ای
پس بیا، من بچه آهو می شوم بچه آهویی که تنها مانده است
بچه آهویی که تنها و غریب در میان دشت و صحرا مانده است
روز و شب در انتظارم پس بیا دوست شو با من، مرا هم ناز کن
بند غم را از دو پای کوچکم با دو دست مهربانت باز کن