سلام آقای من


سلام آقای من  به مناسبت میلاد امام رضا(ع)
 
سلام آقای من، که همگان مرا به نام تو می شناسند.
 
سلام آقای من که به انگشت اشاره که بخوانی ام، شتابان مسافر می شوم و تا قاف عشق رحلت می کنم!
 
دیار مرا ببین، اگر حرارت بازدم مسیحایی تو بر سرزمین من نبود، تا حال در این انجماد نام تو نبردن، خون از رمق دویدن در رگ های این جامعه و سرزمین می افتاد.
 
سلام و ارادت که نباید همیشه از نزدیک باشد. از راه دور هم می شود، نه؟! از این راه دور سلامت می کنم که اگر دستم را نگیری، به که دل خوش کنم؟ به کدام همراه، دست اعتماد دهم؟ پشت سر کدام رفیق راه بیفتم؟ پس مرا با خودت محشور کن که این دنیا، صحرای محشر است! همه کلاه خود را چسبیده اند، تا باد نبرد!
 
دریا زده شده ام در این دریایِ طوفانیِ دنیایِ سخت امروز! میان همهِ این تبسم های دروغین، تبسم تو را می خواهم که اصالت دارد، آقا!
 
حمایت تو را می طلبم که هرگز بی پناه را از سر خود وا نمی کند، آقا!
 
مرا به کشتی مهربانی و لطفت میهمان کن قول می دهم دیگر دریا زده نشوم!
 
رهایم مکن مولای من که اگر بی تو بمانم، بدنم گروگان گور می شود و روحم زندانی برزخ!
 
بارها و بارها تجربه کرده ام، وقتی با رفیقی همنشین می شوم؛ وقتی مُلک محبتم را به نام کسی می زنم، وقتی خیمه دوستی را برای کسی ستون می زنم، هنوز چشم بر هم نزده، رهایم می کنند؛ که برایشان تکراری شده ام! ماهی امیدم را به دریاهایشان راه نمی دهند!
 
تو مرا یار باش که نارفیق نمی شوی که در میانه راه رهایم کنی، یا برایت تکراری شوم و یا ماهی امیدم را به دریای وجودت راه ندهی!
 
این صحن گوهرشاد پای افزار مرا می شناسد از بس که رفته ام و آمده ام! شنیده ام داستان آن آهوی رمیده صحرا را که ضامن شده ای، مرا ضامن نمی شوی؟ تو که از تبار رأفتی؟
 
تو که همان صدرنشینی که سایه ات سعید می سازد، این ضمیر گُر گرفته را ببین، رو به تو کرده تا ابن السبیل دوستی تو باشد.
 
گیتی سرگردان است در پای ضریحت، یا ضامن آهو!
 
لا تَکِلْنی إلی نفسی طَرْفَة عینٍ ابداً( 1)؛ مرا چشم بر هم زدنی، به خود وامگذار... ، تو همّ و غمّم را از دوشم بردار. مَردُمِ دیده ام را آورده ام در سرای این دولت کریمه ات. می خواهم تو اجابت دعای اللَّهُمَّ... لقِّنْه حجّتَه ( 2) من باشی. می خواهم تو بر سر تربتم بیایی و جواب تمام سلام هایم را بدهی.
 
حرمت، حرم عشق است برایم. اگر چه تنم این جاست، اما جانم پیش توست و تو می دانی، نیک هم می دانی که تا تن به جانان نرسد، از خمودی خلاصی نمی یابد.
 
اسمت را نسخ گرفته ام و همه معشوق های درونی ام را منسوخ کرده ام، یا علی بن موسی الرضا.
 
مگر نه این که گفته بودی به هنگام مرگ می آیی تا دست نوازش بر سرم بکشی. یک روز مرگ ـ این حتم مقتضی ـ مرا تا قبرستان عدم، کشان کشان می برد؛ آن وقت لب هایم را برای ثنای تو باخته ام که من از یادت نروم!
 
من هستی بی هویت نمی خواهم. این جان را خواسته ام تا برای تو خرج کنم و این زبان را خواسته ام تا با تو مناجات کنم. کتاب عمرم اگر شالوده اش تو نباشی، بی ارزش است!
 
تو برای من زنده تر از همه ای، برای همین است که در کنف حفظ احدی نمی روم مولای من.
 
مولای مهربانی، روز فزع اکبر، فریاد رسی من یادت نرود که به حقیقت، تو یاری برای آنکه تنهای تنها تو را دارد، که تو نصرت می کنی آن را که ثبّت اقدامن بگوید، چون خودت گفته ای: والله أنا أرحم بکم منکم بانفسکم .(3 )
 
هر نفسی که با یاد تو فرو می رود، تسبیح است و چون با بندگی تو بیرون می آید، نَفسی پاک بر جای نهاده؛ زوّار تو بودن، تنها پاداشش این است که دل پینه بسته را می ساید و آدمی را آدم می کند، آن سان که از چشمانش پیداست در دلش چه می گذرد؛ زلال زلال کیوم ولدته امّه(4 ).
 
و من امروز زائر توأم، السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی(ع)...
 
پی نوشت:
1. اصول کافی، ج 2، ص 524 .
 
2. وسائل الشیعه، ج 3، ص 178.
 
3. بحارالانوار، ج 47، ص 343.
 
4. التهذیب، ج 6، ص 22.