
در شب مهلت، كه عاشورا بُدى سرزمين كربلا، غوغا بدى
سبط پيغمبر، امام انس و جان رفت بر منبر، ميان همرهان
گفت اى آنان، كه با ما آمديد شايدى از بهر دنيا، آمديد
اينك آن مردم كه ما را، خواستند خود براى قتل ما، برخاستند
كس نديد از كوفيان، هرگز وفا نيست آنان را، بجز غدر و جفا
مردمى پست و لئيماند و پليد كيششان باشد، همان كيش يزيد
مقصد و مقصودشان، قتل من است اين همان مقصود آن، اهريمن است
الغرض اكنون، شبانگاه است و تار هركسى خواهد، رود در هر ديار
جانب ما نيست، او را مانعى او ندارد بهر رفتن، رادعى
اين جماعت قتل من خواهند و بس نيست آنان را دگر كارى، به كس
پس به راه خود رويد، اى همرهان من بمانم، با سپاه كوفيان
از سكينه، بنت آن، والا گهر كرده است راوى، روايت اين خبر
فوج فوج، از آن گروه همرهان يك به يك رفتند ز آنجا آن زمان
چون برفتند، آن لئيمان رذيل گفت آن سرور، به ياران جليل
اى رفيقان من و ياران من وى محبّان و هواداران من
من نمىخواهم، شما كشته شويد اذنتان دادم، كه از اينجا رويد
اهل بيتم را، دمى باشيد يار تا روند، بيرون همه، از اين ديار
چون كه مطلوب سپاه ظلم و كين نيست غير از من، به اقطار زمين
كشتن من باشد آنها را، مرام تا بگردد ابن ميسون، شادكام
پس شما زين سرزمين خارج شويد با فراغ بال و آسايش رويد
ياورانش جملگى، با يك صدا عرض بنمودند، اى مولاى ما
ما چگونه، بىتو از اينجا رويم؟ كى تو را، تنها گذاريم و رويم
پاسخ مردم چگوييم اى امير؟ گر كه اولادت شود، اينجا اسير
گر زما پرسند، كو سالارتان؟ كو امام و سرور والايتان؟
ما همه جسميم و جان ما تويى ما تنيم، اما روان ما تويى
جسم بىجان، جامد و بىجنبش است گر روان نبود، چراغى خاموش است
جسم بىجان، كى تواند كرد زيست گر نباشد جان، جمادى بيش نيست
تو حيات و تو روان و جان ما دردمندانيم و تو، درمان ما
اى شها ما را مران، از آستان تا نگردد ننگ ما، در داستان
ما كه با تو، اندرين دشت آمديم پا به دنيا و خوشيهايش، زديم
چون بُدندى، جمله با صدق و صفا رادمردانى كريم و باوفا
پرده از چشمانشان، آن شه گشود تا عيان ديدند، جنات الخلود
جايگاه خويش در باغ بهشت بالعيان ديدند، در مينو بهشت
پس شه اندر خيمه شد، تا با نماز او كند، شب زنده دارى و نياز
كوفيان، سرمست، از شرب خمور دائماً بودند، در فسق و فجور
ابن سعد نانجيب بد گهر مست از منشور رى، آن خيره سر
او بُدى با كوفيان، اهل جحيم چون بُدند زاتباع شيطان رجيم
لشكرش را شَه، صف آرايى نمود مهربانى كرد و آقايى نمود
كرد تعيين علمدار سپاه شد مهيّا، از براى رزمگاه
گفت آنكه، اى مددكاران من اى هواداران و غمخواران من
اى شما سر، از روز الست چون شمانامد به عالم، حق پرست
اى شما جانباز، اندر راه حق مىرباييد از همه، گوى سبق
نامده اندر جهان، مانندتان زين سبب مردان حق، خوانندتان
شور عشق حق، به جان داريد و بس چون شما در عشق، نايد هيچ كس
پس خروشان، گشته آن شيران عشق جملگى آماده، در ميدان عشق
گفت آنان را شه والاتبار جاى خود، گيريد اى شيران قرار
در بر اين قوم بس، پر عار و ننگ هين نبايد كردمان، آغاز جنگ
در دفاع از حق، به شمشير و سنان سخت مىتازيم، بر اين ناكسان
ما همه شير و پلنگ و ضيغمان در مصاف أين سگان و روبهان
دارم از حيدر، شجاعت يادگار هست در دستم، هم اكنون ذوالفقار
بازويم، چون بازوان حيدر است زاده مرجانه مرحب كوفه همچون خيبر است
گر كه اذنم بود، از يزدان پاك مىفكندم، لشكرش، بر روى خاك
ليك اذنم نيست، از درگاه حق راضيم بر جرعه صهباى حق
شد سوار ذوالجناحش، شاه دين كرد عزم وعظ آن، قوم لعين
صفحه ميدان، زنور روى او شد منوّر، از رخ دلجوى او
پس نمودى رو، به آن قوم جهول دشمنان عترت و آل رسول
كوفيانِ غدر كيش و دَد سير پيروانِ ابن هند بد گهر
كرد آغاز سخن ابن الرسول زاده طه و فرزند بتول
كين منم! سبط رسول انس و جان كز سر انگشتش، مكيدم شهد جان
اين زره باشد از او، در بر مرا باشد اين عمامه اش، برسر، مرا
اسب او باشد، سوارى مركبم مصطفى ماه و من او را كوكبم
جنگ با من، جنگ با آن، سرور است دشمن من، دشمن پيغمبر است
دشمن او، دشمن دين خداست هم زاسلام و مسلمانى جداست
كرد شه، اتمام حجت را، تمام خود شناسانيد، بر هر خاص و عام
در جواب شاه انس و جان، حسين سبط پيغمبر، على را نور عين
جملگى گفتند، با صد شور و شر تو حسينى، زاده خير البشر
ليك اكنون، زاده هند حقير بر مسلمانان نموده خود امير
بايدت بيعت كنى، در أين زمان تا كه باشى از گزندش، درامان
گفت: سالار شهيدان بىدرنگ نيست بالاتر زسرخى، هيچ رنگ
بيعت با ناكسان، خود ذلّت است جان نثار حق نمودن، عزّت است
ذلت بيعت، زما دور است، دور آفرينشگاه ما، نور است، نور
من كجا و بيعت با اين يزيد زاده هند جگر خوار پليد
بيعت با اين يزيد دون شعار زاده فسّاق بىاصل و تبار
ننگ باشد، در حريم پاك ما در حريم برتر از افلاك ما
تا به كف باشد مرا، اين ذوالفقار باشدم اصل شهادت، افتخار
هاتفى در راه، دادم، اين سروش اى حسين، شهد شهادت، نوش نوش
خوش بود، در راه حق، جان باختن در ره حق، سر زپا نشناختن
آمدم در كربلاى پر بلا تا كه جان خويشتن، سازم فدا
خون خود ريزم، به دشت ماريه تا روان گردد، چو عينٌ جاريه
در ره جانان، دهم، هر چيز هست چون كه تقدير است، از روز الست
سردهم، بر ناوك نوك سنان تا به روز حشر، مانم جاودان
خون من، خون خداى بر حق است چون كه خونخواهم، خداى مطلق است
اى سپاه تند خوى حق ستيز اى گروه گمره فطرت گريز
بدعتى نگذاشتم، در دين حق كم نكردم، آيتى از اين ورق
من نكردستم، حرامى را حلال باشدى از من، چنين امرى محال
يك حلالى را، نكردم من، حرام دور باشد، از من اين قصد و مرام
از چه اى نادان گروه بىحساب اين چنين داريد، در قتلم شتاب
"فاليا" خاموش شو، از اين سخن اجر خودگير از، خداى ذوالمنن