مختصری از حیات مبارک امام رضا (ع)
حضرت على
بن موسى الرضا عليهما السلام در روز يازدهم ذيقعده سال 148 هجرى ديده به جهان
گشود.
مادر او بانويى با فضيلت بنام « تكتم » بود كه پس از تولد حضرت، از طرف امام كاظم
عليه السلام « طاهره » نام گرفت. كنيه او « ابوالحسن » و لقبش « رضا » است. او پس
از شهادت پدر بزرگوارش در زندان بغداد (در سال 183 هجرى) در سن 35 سالگى عهده دار
مقام امامت و رهبرى امّت گرديد.
زندگي امام هشتم (عليه السلام)
درمدينه
خلفاى معاصر حضرت
عزيمت هارون به خراسان ومرگ او
خلافت امين واختلاف اوبا مأمون
نهضت وخروج علويان
دعوت مأمون ازامام رضا(عليه السلام) بسوي خراسان
مسيرامام هشتم (عليه السلام)ازمدينه تا مرو
ورود حضرت به
نيشابور
ورود امام (عليه
السلام) به ده سرخ
آغاز مذاکرات
مأمون با امام هشتم (عليه السلام)
برگزاري نمازعيد
قربان به امامت حضرت رضا(عليه السلام)
شهادت امام رضا
عليه السلام
زندگي امام هشتم (عليه
السلام)درمدينه
امام هشتم (عليه السلام) پس ازشهادت پدربزرگوارش روزگار خود را درمدينه به نشر علم
وفضيلت وعبادت پروردگار سپري ميکرد ، وهمواره ازياران ودوستداران حضرتش به او
مراجعه کرده ، احکام حلال وحرام مي پرسيدند . وازوجود آن پيشواي دين استفاده مي
کردند -وازجانب هارون هم ظاهراً هيچگونه تعرضي متوجه آنحضرت نمي گرديد .
خلفاى معاصر حضرت
مدت امامت آن حضرت بيست سال بود كه ده سال آن معاصر با خلافت «هارون الرشيد»، پنج
سال معاصر با خلافت «محمد امين»، و پنج سال آخر نيز معاصر با خلافت «عبدالله
المأمون» بود.
امام تا آغاز خلافت مأمون در زادگاه خود، شهر مقدس مدينه، اقامت داشت، ولى مأمون پس
از رسيدن به حكومت، حضرت را به خراسان دعوت كرد و سرانجام حضرت در ماه صفر سال 203
هجرى قمرى (در سن 55 سالگى) به شهادت رسيد و در همان سرزمين به خاك سپرده شد1.
عزيمت هارون به خراسان ومرگ او
هارون فرزند مهدي ابن منصور وپنچمين خليفه عباسي درسال 170هجري پس ازمرگ برادرش
هادي به خلافت رسيد وفرزندش عبدالله مأمون نيزدرهمان موقع متولد شد وفرزند ديگرش
محمد امين هم شش ماه پس از مأمون بدنيا آمد . هارون الرشيد مدت 23 سال حکومت کرد
وزمان اودوران وسعت امپراطوري اسلام وهمچنين دوران مشعشع علم ودانش بود .
درسال 193 هجري که آخرين سال خلافت هارون بود بيشتر ممالک اسلامي بعلت طغيان بعضي
از مخالفين دچار هرج ومرج شده بود ، مخصوصاً منطقه خراسان ، ازاين جهت شخصاً تصميم
گرفت جهت سرکوب مخالفين وايجاد آرامش بسوي خراسان عزيمت نمايد . لذا فرزندش محمد
امين را که جانشين اول او بود دربغداد گذاشت وخود را با لشکري سنگين به اتفاق مأمون
که جانشين دومش بود ازراه تهران گرگان بسوي خراسان رهسپارگرديد .
نرسيده به گرگان هارون مريض شد وهمين که وارد گرگان شدند مرض هارون شدت پيدا کرد
ازاين رو 23 روز پيش ازفوت خودمأمون را روانه مرو نموده وپشت سرآن ازگرگان بسوي
خراسان حرکت کرد .
هرچند با ورود هارون به منطقه خراسان آشفتگي آن سامان تا حدودي روبه آرامش نهاده
بود ولي بيماري هارون روزبروز سخت تر مي شد وچون فهميد که درآستانه مرگ قرار گرفته
به فضل بن ربيع گفت :
بعدازفوت من ازلشکروخزائن آنچه بامن است به مأمون ده تا بتواند درمروبا دشمنانش
فائق آيد ولي فضل بعدازمرگ هارون لشکر وخزائن را به بغداد برد 2 هارون درسن 45
سالگي درسناباد طوس (مشهد فعلي )ازدنيا رفت وپسرش صالح براونمازخواند وجنازه اش
درباغ حميد بن قحطبه (درهمين بقعه اي که اکنون مرقد مطهرحضرت رضا(عليه السلام)است)
بخاک سپرده شد3
خلافت امين واختلاف اوبامأمون
برابردستور هارون الرشيد امين جانشين اول بود وبايستي پس ازمرگ پدرش بخلافت مي رسيد
ومأمون هم جانشين دوم يعني بعدازامين باشد . ليکن فکرامين اين بودکه پس از رسيدن
بخلافت مأمون ازوليعهدي عزلکند وپسرخود موسي را که پسرخردسالي بود، جانشين خود سازد
وهمين کار را درسال دوم حکومت خود انجام داد . مأمون نيز چون ازنقشه وفکرامين آگهي
يافت به تدبيرفضل بن سهل براي خود دست وپامي کرد تا دربرابر امين ايستادگي کند .
اين دو برادر ازموقعي که درپدر خود احساس بيماري نموده ومرگ اورا حتمي دانستند
،هريک درفکر حکومت خودبوده وبوسيله دومردسياسي فضل بن ربيع وفضل بن سهل فعاليت
خودرا آغازنمودند تااينکه سرانجام مأمون برامين غالب شد ودرمحرم سال198هجري مأمون
برادرش امين را درسن 28سالگي به قتل رسانيد وخود براوضاع مسلط گرديد4
نهضت وخروج علويان
پس ازخاتمه کارامين، عبدالله مأمون که خود را بدون رقيب برتمام بلاد اسلامي خليفه
مي دانست شهرمرو را مرکزحکومت خويش قرارداده وميخواست باوزيرخود فضل بن سهل به
آسودگي روزگاربگذراند . اماديري نپائيد که ازگوشه وکنارکشورهاي اسلامي ازجمله: کوفه
، بصره، مکه ، يمن وخراسان عليه او اقداماتي صورت گرفت، که آسودگي وآرامش به فتنه
وآشوب مبدل گرديد، تا جائيکه خراسان ومروکه مرکز حکومت بود مورد تهديد قرارگرفت .
بااين بيان دانسته مي شود که اوضاع واحوال کشورهاي اسلامي درعهد مأمون آشفته ودرهم
بود ، ونهضت وخروج علويان که عکس العمل سخت گيريهاي خفاي عباسي (مخصوصاً هارون
الرشيد) بود مأمون رابه فکر وچاره ديگري انداخت که دست به اقدامات تازه اي زند، تا
اين هرج ومرج وآشوب به آرامش وسکون مبدل گردد5
دعوت مأمون ازامام رضا(عليه
السلام) بسوي خراسان
مرحوم مجلسي درکتاب جلاءالعيون ص 610مي نويسد:
چون مأمون ملعون فرمانش دراطراف عالم نافذ گرديد، وايالات عراق را به حسن بن سهل
تفويض کرد وخود درشهر مرواقامت گزيد دراطراف ممالک حجاز ويمن غبار فتنه و آشوب بالا
گرفت وبعضي ازسادات علوي به طمع خلافت علم مخالفت را برافراشتند .
چون اين خبردرمروبه گوش مأمون رسيد با فضل بن سهل ذوالرياستين که وزير مشاورش بود
مشورت کرد وبعدازتدبير وانديشه بسيار رأي آن دوبراين قرارگرفت که امام رضا(عليه
السلام) راازمدينه به مرو بياورند ومأمون اورا ولي عهد خود گرداند تااينکه
سايرسادات قدم اطاعت پيش آرند ودندان طمع ازخلافت بردارند . پس رجاء بن ابي ضحاک را
بابعضي از مخصوصان خودبسوي مدينه به خدمت آن حضرت جهت دعوت به خراسان فرستاد .
اخباروروايت ديگري نيزهست که بعضي از مورخين گفته اند :
علت دعوت مأمون ازامام هشتم(عليه السلام)ارادت ومحبت ايرانيان نسبت به آل علي(عليه
السلام) بود . بهرحال وهرصورتي که بوده اين دعوت انجام شد، ومأمون آنحضرت را با عده
ديگري ازعلويان وعباسيان ازمدينه به مرو آورد6
مسيرامام هشتم (عليه
السلام)ازمدينه تا مرو
مأمون دراواخر سال 200هجري رجاء بن ابي ضحاک را باخادم مخصوص خودياسروچندنفر
ديگربراي آوردن حضرت رضا(عليه السلام) وعده اي ازعلويان و عباسيان به مدينه فرستاد
، ونامه اي هم بعنوان دعوت براي آن حضرت ارسال داشت .
مأمون به مأمورين خوددستور داده بودند که با حضرت رضا(عليه السلام) با احترام
وتجليل فراوان برخورد نمايند واورا ازکوفه رقم عبور ندهند، بلکه ازطريق بصره واهواز
وفارس وارد خراسان نمايند . پس ازرسيدن هيأت اعزامي مأمون به مدينه ورسانيدن نامه
وي به آن حضرت ، آن جناب چاره اي جز پذيرفتن دعوت مأمون نداشت .
لذابااکراه تمام وبدون همراه داشتن کسي ازخانواده خود آماده مسافرت شدوبه علم امامت
تمام قضاياي بعدي راکه براي او روي خواهد داد پيش بيني نمود .
مرحوم حاج شيخ عباسي قمي درمنتهي الآمال به نقل ازشيخ يوسف بن خاتم دردُرّالنّظيم
ازجماعتي ازاصحاب حضرت رضا(عليه السلام) نقل کرده است که گفتند آن حضرت فرمود :
زماني که مي خواستم ازمدينه بسوي خراسان رهسپار شوم، خانواده خودرا جمع کرده دستور
دادم که برمن گريه کنند، تاصداي گريه آنها را بشنوم . وبين آنها دوازده هزار دينار
تقسيم کردم وگفتم که ديگر بسوي آنها برنمي گردم سپس دست امام جواد (عليه السلام) را
گرفته به مسجد پيامبراکرم(صلي الله عليه وآله) بردم واو را به قبر چسبانيدم وبه سبب
رسول خدا(صلي الله عليه وآله) حفظ اوراخواستم وتمام وکيلان وبستگان خودرا به اطاعت
ازفرامين اوسفارش کردم وبه آنها فهماندم که اوجانشين من است .
دعوت مأمون چون دراواخر سال دويست هجري بوده و به نقل بعضي ازمورخين موسم حج نزديک
بود حضرت رضا(عليه السلام) ابتداء ازمدنيه به مکه رفته وپس ازانجام مراسم حج
دراوائل سال 201 خاک حجاز را به قصد رفتن بسوي مرو ترک کرد7 امام (عليه السلام) پس
ازخاتمه مراسم حج امام جواد(عليه السلام) را به مدينه اعزام، وخودراه بصره را درپيش
گرفت وازراه قادسيه ونباج وارد بصره گرديد وپس ازتوقف کوتاهي دربصره عازم
محمره(يعني خرمشهر) وازآنجا رهسپاراهواز شد . مورخين خط سير امام(عليه السلام) را
ازاهواز تا نيشابور به طرق مختلف نوشته اند .
بعضي حرکت امام (عليه السلام) راازطريق فارس واصفهان وقم ونيشابور گفته اند وبرخي
ازطريق اصفهان ويزد وطبس نوشته اند. ولي دربرابر دستوري که مأمون به مأمورين خود
داده بود که امام را ازقم عبورندهند بعيد به نظر مي رسد که حضرت را ازقم عبور کرده
باشد وبه گمان وقوي مسيرآنحضرت ازاصفهان ويزد وطبس (که اعراب آنجا را باب خراسان مي
نامند)بوده و درهرصورت عموم مورخين اتفاق نظر دارندکه حضرت ازنيشابور عبور فرموده
است 8
ورود حضرت به نيشابور
شهرنيشابور درآن روزگارازشهرهاي آباد وپرجمعيت ومرکزعلم وفرهنگ بوده وبسياري
ازعلماء ومحدثين وروات وفقهاء درآن شهرسکونت داشتندازاين جهت عده کثيري متجاوز ازصد
هزارنفربراي تماشا واستقبال حضرت رضا(عليه السلام) بيرون آمده بودند . حضرت پس
ازورود به نيشابور درمنزل جده ابوواسع منزل کرد ودرحياط آن خانه درخت بادامي کاشت
که پي از يکسال به بارنشست وهرکس هردرد ومرضي داشت، وازبادام آن تناول ميکرد شفا
حاصل ميکرد، وچنانچه زني وضع حمل برايش مشکل باخوردن يکي ازبادامهاي آن درخت وضع
حمل برايش آسان مي شد.
باري روزبعد که حضرت خواست ازنيشابور کوچ کند ابوزرعه ومحمد بن اسلم طوسي که
ازحافظان حديث بودند به حضور حضرت آمده وتقاضا کردند که آنجناب صورت مبارک خودرا
ازپس پرده هودج ظاهر سازد تا چشم مردم به زيارت جمال نازنينش روشن گردد وباذکر حديث
آنهارا سرافراز فرمايد . آنجناب نيزبه خواهش آنها تربيت اثرداده جلو استر رانگاه
داشته وسراز هودج بدرآورده چشم تماشاگران به نور جمالش روشن ومنور گرديد .
مردم پيوسته به تماشاي جمال مبارکش مشغول وعده اي هم ازشدت خوشحالي گريه شوق سردادند . وخلاصه شوروشوق ازهرطرف شهرنيشابور رااحاطه کرده بود . حافظان حديث به مردم فرياد زدند که ساکت باشيد وبگذاريد حضرت صحبت بفرمايند .
مردم همگي خاموش شدند وسکونت مطلق فضاي شهررا فراگرفت آنگاه حضرت رضا(عليه السلام) با صداي بلند وشمرده حديث زيرراکه معروف است به حديث سلسلة الذهب بيان فرمود .
فرمود:
من ازپدرم وپدرم ازپدرش تااينکه سند حديث رابه پيامبراکرم(صلي الله عليه وآله) رسانيد که فرمود :
جبرئيل ازناحيه خداوند متعال به من خبرداد که
فرمود :
« کلمة لااله الا الله حصني فمن قالها دخل في حصني ومن دخل في حصني امن من عذابي»
يعني کلمه لااله الا الله قلعه وحصار محکم من است وکسي که آنرا بگويد درحقيقت داخل درقلعه وحصار محکم من گرديده وکسي که داخل درقلعه من گردد ازعذاب من درامان است .
امام (عليه السلام) بعدازبيان اين حديث فرمود:
« بشرطها وشروطها وانا من شروطها» يعني گفتن لااله الا الله داراي شرط وشروطي است که من نيزيکي از شروط آنم9.
محمد بن اسلم کلمات گهربار
امام (عليه السلام) را براي نوشتن ديگران تکرار مي کرد ، وبه طوري که صاحبان تاريخ
نوشته اند 24 هزار قلمدان براي نوشتن حديث آماده بود واين مطلب مي رساندکه جمعيت
انبوهي که متجاوز ازصدها هزار نفر بوده براي استقبال يا بدرقه آن حضرت حاضر شده
بودند . وسراينکه اين حديث راسلسلة الذهب گفته اند اين است که سلسله روات حديث تمام
امام معصومند 10
ورود امام (عليه السلام) به
ده سرخ
مرحوم صدوق درعيون جلد2، باب 38 وابن شهرآشوب درمناقب ازعبدالله هروي روايت کرده
اند که چون حضرت رضا(عليه السلام)ازنيشابور به طرف طوس حرکت فرمود دربين راه به
قريه اي بنام ده سرخ رسيد که درشش فرسخي مشهد فعلي واقع است .
همراهان آن حضرت گفتند يابن رسول الله (صلي الله عليه وآله) ظهرشده نماز نمي خوانيد؟ حضرت پياده شده وفرمود:
براي وضو آب بياوريد ، گفتند
آب بهمراه نداريم امام(عليه السلام) بادست مبارک خوددامنه کوه را کاويد ناگهان چشمه
آبي ظاهر شد وهمه وضو ساختند ونمازخواندند وهم اکنون آن چشمه آب موجود است .
آغاز مذاکرات مأمون با امام
هشتم (عليه السلام)
پس ازچند روزاستراحت ورفع خستگي مأمون پيشنهاد خودراچنين آغاز کرد : يابن رسول الله
(صلي الله عليه وآله) من فضل وعلم وزهد وتقوي شما را نيکو مي دانم، ازاين رو شمارا
براي خلافت ازخودم بهتر وسزاوارتر ميدانم .
حضرت فرمود :
من بندگي خدا را براي خودمايه افتخار مي دانم وبوسيله زهد وبي رغبتي که به دنيا دارم و اميدوارم که ازشردنيا نجات يابم وباورع وپرهيزکاري واجتناب ازمحرمات اميدوارم به غنائم آخرت نائل آيم، وبتواضع وفروتني دردنيا اميدوارم که درنزد خداوند تبارک وتعالي عزيز ومکرم باشم .
مأمون گفت :
من چنين ديده وپسنديده ام که خودرااز خلافت برکنار کرده آنرا به شما تفويض وخودم نيزباشما بيعت نمايم .
حضرت فرمود:
اگر اين خلافت ازآن تست وخداوند آنرا براي تو مقرر کرده دراين صورت جائزنيست لباسي راکه خداوندآنرا براندام تو پوشانيده ازتن درآورده وبه ديگري بپوشاني واگرخلافت ازآن تو نيست پس معنا ندارد که توآنرا به من ببخشي که صاحب آن نيستي .
مأمون گفت :
يابن رسول الله تو ناچاري که اين کار را قبولي کني .
امام (عليه السلام) فرمود :
من هرگز به ميل ورغبت چنين کاري را قبول نمي کنم .
مأمون چند روزي دراين مورد جد وجهد کرد واصرار نمود وحضرت هم در هربار امتناع مي ورزيد تااينکه مأمون مأيوس شد وگفت :
حال که خلافت راقبول نکردي ودوست نداشتي که من با تو بيعت کنم پس وليعهد من باش تاخلافت بعدازمن ازآن تو باشد .
حضرت رضا(عليه السلام)فرمود:
به خدا سوگند حديث کرد مرا پدرم واو ازپدرانش ازاميرالمؤمنين (عليه السلام) واوازرسول خدا(صلي الله عليه وآله ) که فرمود :
من پيشتر ازتو مي ميرم درحاليکه با مظلوميت ومسموماً کشته مي شوم وفرشتگان آسمان وزمين برمن گريه ميکنند ودرسرزمين غريب درکنار قبرهارون الرشيد بخاک سپرده مي شوم .
مأمون گريان شد وگفت :
يابن رسول الله کيست آن کسي که ترا بکشد يا اينکه قدرت داشته باشد نسبت به شما سوءقصدي داشته باشد ؟
حضرت فرمود:
اگرمن بخواهم بگويم چه کسي مرا مي کشد يقيناً مي گويم.
مأمون گفت:
يابن رسول الله شما ميخواهيد بااين گفته هاخود را سبک بارکني واين کارراازخود دورکني تامردم به شما بگويند بدنيا بي اعتنا هستيد .
امام(عليه السلام) فرمود:
بخدا سوگند ازوقتي که خدا مرا خلق کرده دروغ نگفته ام وبراي دنيا به دنيا بي رغبت وزاهد نشده ام ومن يقيناً مي دانم که تو چه اراده اي داري ؟
مأمون گفت :
چه اراده اي دارم ؟
حضرت فرمود :
اگرراست بگويم درامانم ؟
مأمون گفت : دراماني .
امام فرمود :
مقصود توازاين پيشنهاد اين است که مردم بگويند علي بن موسي الرضا بدنيا بي اعتنا نيست بلکه دينا به او بي اعتنا است آيا نمي بينيد که چگونه به طمع خلافت ، ولي عهدي را پذيرفت! مأمون ازاين گفته امام خشمگين شد وگفت :
تو هميشه حرفهائي به من مي زني که من ازشنيدن آن اکراه دارم گويا ازقدرت من ايمن شده اي! به خدا سوگند که اگر ولايتعهدي راقبول کردي که چه بهتر والا اگر قبول نکردي، گردنت را مي زنم ! حضرت فرمود:
حال که چنين است هرکاري مي خواهي بکن زيراخداي من مرانهي کرده است که بادست خود خودرا به هلاکت بياندازم واين موضوع را به چندشرط قبول مي کنم :
اول اينکه کسي را به کاري نصب
نکنم دوم اينکه کسي را ازشغلش برکنار نسازم . سوم اينکه رسم و سنتي را نشکنم وازدور
در کارها مشورت داشته باشم . مأمون بااين کيفيت راضي شد وحضرت را باتمام کراهتي که
ازاين امر داشت وليعهد خود گردانيد 11
برگزاري نمازعيد قربان به
امامت حضرت رضا(عليه السلام):
هنوز بيش از سه ماه ازانعقاد پيمان وليعهدي حضرت رضا(عليه السلام)نگذشته بود که عيد
قربان فرارسيد ومأمون از حضرت رضا(عليه السلام)خواست که جهت برگزاري نمازعيد
حاضرشود .
امام(عليه السلام) به مأمون پيام داد که شرط ميان من وتو اين بود که من داخل هيچ امري نشوم . مأمون مجدداً پيغام فرستادکه من مي خواهم اين امردردلهاي لشکريان وکارگزاران رسوخ کرده اطمينان قلبي حاصل شود ودرضمن به فضيلت وبزرگي شما هم اقرار نمايند .
چون مکررفرستادگان مأمون بي آن حضرت و مأمون دررفت وآمد بودند،ومأمون هم بيش ازحد پافشاري مي کرد .
حضرت فرمود:
اي مأمون اگرمرا ازاين کار معذورداري چه بهتر ولي چنانچه معذور نداري ، من براي نماز همانگونه مي روم که جدم رسول خدا(صلي الله عليه وآله ) واميرالمؤمنين (عليه السلام) رفتند . مأمون گفت:
هرطورکه دلتان مي خواهد رفتار کنيد وبه فرماندهان وسربازان وسايرمردم هم دستورداد صبح عيد به درخانه امام هشتم(عليه السلام) اجتماع کنيد .
چون بامداد عيد قربان فرارسيد تمام گذرگاهها ومعابر وراههاوپشت بامها اززن ومرد کوچک وبزرگ پرشده ودرانتظار جلوه جمال مبارک حضرت رضا(عليه السلام)صف کشيده بودند، سپاهيان و فرماندهان نيزدرجلو درخانه آن جناب اجتماع کرده ومنتظر خروج حضرت ازمنزل بودند . ياسر مي گويد :
هنگامي که خورشيد طلوع کرد، امام هشتم(عليه السلام)غسل کرد وعمامه سفيدي برسرنهاد که يک طرف آن روي سينه اش و طرف ديگر ان برپشتش قرار داشت ودرحاليکه عطرزده ودامن به کمر بسته بود براه افتاد وماهم پيشاپيش اودرحرکت بوديم .
درآن حال سر به سوي آسمان بلند کرد وچهار تکبيرگفت وخدمتکاران هم با وي تکبير گفتند دراين هنگام نظاميان با لباس فرم و مسلح به انتظار خروج امام (عليه السلام) دم درايستاده بودند . همين که آنها مارا باآن کيفيت (يعني پاي برهنه ودامن به کمر بسته ديدند ازمرکب پياده شده وبراي اينکه به ماتأسي کنند باسلاح خودبند کفشها را بريده ومانند ما پابرهنه شدند ) حضرت بارديگرتکبير مخصوص عيد را تکرار کرد ومردم همه با او متابعت کردند هرده قدم که برميداشت تکبير مخصوص را تکرارمي کرد مردم هم به تأسي ازآن حضرت صدارا به تکبير بلند مي کردند .
شهرمرو ازشور وشيون وناله وضجه بلرزه درآمد وعموم مردم ازوضيع وشريف وکوچک وبزرگ شيفته قدس وتقوي وفضيلت آن بزرگوار گرديد ودلهاي آنان درتحت تسخير جذبه کلام ملکوتي امام (عليه السلام) قرارگرفت . خبربه گوش مأمون رسيده فضل به سهل گفت :
يااميرالمؤمنين اگر علي بن موسي الرضا(عليه السلام) بااين کيفيت به مصلي برسد مردم عموماًفريفته اوشده بدو مي گروند ودرنتيجه جان مادرمعرض خطر خواهد بود صلاح اين است که ازاو بخواهي برگردد .
مأمون فوراً کسي را پيش حضرت فرستاد وگفت ببخشيد که ماشمارا به زحمت انداختيم ومن دوست ندارم که شما را به ناراحتي وسختي دچار شويد . اکنون به منزل مراجعت فرمائيد وشخص که هميشه براي مردم نماز مي خواند بار ديگر به مصلي مي رود .
حضرت کفش خورا پوشيد وبه منزل مراجعت کرد وآن روزنماز مردم هم وضع درستي پيدا نکرد12
شهادت امام رضا عليه السلام
نفوذ معنوى امام چنان عظيم بود كه نقشههاى شوم مأمون نقش بر آب شد و نتوانست
نتيجهاى مطلوب از عمل خود بگيرد. لذا تصميم گرفت آن حضرت را به شهادت برساند.
امام هنگام ورود به خراسان به منزل (حميد بن قحطبه) وارد شدند و محل قبر خود را
مشخص ساختند.
حضرت به (ابو الصلت) يكى از اصحاب خود، فرمودند:
مأمون مرا شهيد خواهد كرد و ميخواهد قبر پدرش را قبله قبر من قرار دهد (يعنى مرا طورى دفن كند كه روى من به طرف قبر او باشد)، ولى سنگ بزرگى در آن محل است كه كسى نخواهد توانست آن را بشكند...) آنگاه كيفيت حفر قبر خود را براى وى توضيح دادند.
مأمون آن حضرت را با انگور مسموم و بنا به روايتى، با انار مسموم كرده، به شهادت رساند. در تاريخ شهادت آن حضرت اختلاف است، بعضى 14 و بعضى 17 و بعضى روز آخر ماه صفر سال 203 و بعضى 23 ذيقعده را تاريخ شهادت ايشان دانستهاند.
(1)منتهي الآمال ، ج2،ص 176
(2)تاريخ سياسي اسلام، ص 24
(3)منتخب التواريخ ، ص 538
(4)تاريخ طبري ، به نقل از مرحوم سحاب
(5) حضرت رضا
(عليه السلام)تأليف فضل الله کمپاني ،ص 82
(6)زندگاني علي بن موسي الرضا(عليه السلام) تأليف فضل الله کمپاني ص 88
(7)منتهي الآمال،ج2،ص 189
(8)حضرت رضا(عليه السلام) تأليف فضل الله کمپاني، ص 93 (9)امالي صدوق مجلس 41، حديث
8
(10,9)امالي صدوق مجلس 41، حديث 8
(11)علل الشرايع جلد1ص226 ، عيون اخبارالرضا(عليه السلام) جلد2،ص139
(12)ارشاد مفيد ، ج2،ص 21